دیگر بار می اندیشم

نگاههای معنادارت است که ب زندگی معنا داده... 

نگاهت برایم درامی عاشقانست...

آنه…
تکرار غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت؟؟
وقتی روشنی چشمهایت در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود،
با من بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکیت،
از تنهایی معصومانه ی دستهایت...

آیا میدانی ک در هجوم درد ها و غم هایت

و در گیرودار ملال آور دوران زندگیت،

حقیقت زلالی دریاچه نقره ای نهفته بود....

 

آنه... 

اکنون آمده ام تا دستهایت را به پنجه طلایی خورشید دوستی بسپاریم

در آبی بیکران مهربانی ها به پرواز درآیی

و اینک آن شکفتن و سبز شدن

در انتظار توست،

در انتظار توست...


دوشنبه بیستم آبان ۱۳۹۲ 6:38 |- Philosophy Smoker Arman -|

باز با آن آشفتگی خاص خودم خودم را به خیابان سپردم.مدت ها بود مردم من را با آن پالتوی مشکی و کلاه سیسلی میشناختند.مدلی که تقریبا منسوخ شده بود ولی من در لا به لای سیاهی تاریخ به دنبال عشق خودم میگشتم.قدم زنان روی سنگ فرش پیاده رو در حال ارتباط گرفتن با تاریکی و روشنایی بودم.ناگهان صدایی آمد.آری دوستم مایکل بود.بدون سلام پوزخندی زد.گفت باز که پرسه میزنی.برایم مثل یک منوی رستوران بود.هرگاه مرا می دید مرا به جای مزخرفی دعوت میکرد.از پیشنهاد هایش خسته شده بودم ولی نمیدانم چرا یک نیرویی درونی به من میگفت به کلامش گوش بده.مایکل گفت امشب برایت جایی را سراغ دارم که عالم مثل توست.امشب تنها به هتل کالیفرنیا برو.بعد یک نخ از آن سیگارهای کوباییش به من تعارف کرد و رفت.

آه هتل کالیفرنیا...

با صدای گیتار پیرمرد گوشه ی پیاده رو خودم را همراه کردم.قطعه ای از گری مور.چشمانم را بستم و با بازکردنش به جلوی در هتل رسیبدم.وارد که شدم موسیو نگاهی کرد و سرش را پایین انداخت.نزدیک شدمو صدایم را کمی کلفت کردم گفتم.مستر لطفا یک لیوان از آن شراب1969.صد دلار گذاشتم روی باجه و رفتم نشستم روی  یکی از میزهای بار.جعبه سیگارم را باز کردم که یک نخ بردارم ولی خالی بود.از عصبانیت محکم داشتم پیشانی ام را فشار میدادم که ناگهان صدایی مرا پرت کرد به دنیایی دیگر.سرم را که بالا کردم دیدم زنی با سیمایی متفاوت از موجودات زمینی به من یک نخ تعارف میکند.در یک دستش سیگار و دست دیگرش لیوان مشروبم.

این بار من میخواستم حرف بزنم ولی انگار لال مادرزاد شده بودم.چشمانش همه ی حواس چندگانه ام را از من گرفته بود.از من خواست که اجازه دهم بنشیند.فقط یک جمله گفت و نگاهم کرد.گفت تو اجازه دارذی با من هرکاری بکنی ولی به نفع خودت است که وارد دنیای من نشوی.حرف هایش هم مانند همه چیزش متفاوت بود.با نگاه بازی اش داشت کم کم دنیای من را میساخت.حرفی بینمان رد و بدل نمی شد.همه چیز با قوه ی مابعدالطبیعی نگاهش بود.آری راست میگفت و ای کاش وارد دنیایش نمیشدم.او خوب میدانست  که تصورم نسبت به همه چیز خراب میشود.انگار با خواست خودش زندانی شده بود.تمام شب را چشم در چشم هم به بازی کردن پرداختیم.گویی یه پانتومیم عاشقانه بود که بازیگرانش ما دونفر بودیم.نزدیک صبح بود و من را به یک دوئل دعوت کرد.یک سکه برداشت.عشق و نفرت.یا زنده می ماندم یا در عشق ابدی ام فرو می رفتم.سکه را بالا انداخت.در این فاصله من خودم را باختم وارد دنیایش شدم.آخرین چیزی که یادم می آمد داشتم به سمت در می دویدم.مجبور بودم راه برگشت به جایی که بودم را پیدا کنم.مسئول شب گفت آرام باش.ما برنامه ریزی داریم برای پذیرایی.می توانی هرزمانی که دوست داری وارد شوی اما هیچ وقت نمی توانی اینجا رو ترک کنی...

                              نوشته شده توسط آرمان در ساعت یک و ده دقیقه بامداد با تاثیر از آهنگ هتل کالیفرنیا در تاریخ19دسامبر سال2015میلادی

شنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۴ 0:39 |- Philosophy Smoker Arman -|

نقطه ی شروع زندگیم یک سیاهی بود.نه اینکه زندگیم بد شروع شده باشد.نه مثل یک کور ابتدا را سیاه میدیدم.هنوز چشمانم به نور عادت نکرده بود./ هیچ نمیدانستم که اینها همه نشانه اند برای ما... نشانه ای بود که میگفت به خنده ی اطرافیانت در بدو تولد اعتماد نکن.اگر اینها دنیایت را سیاه نکنند این تقدیر است که سیاه میشوی. در کودکیم میخندیدم.مخندیدم به اینهایی که همه را سیاهو سفید میدیدند.پیش خودم میگفتم مگر رنگ خاکستری وجود ندارد.صادق هدایت را به ریشخند میگفرتم.میگفتم مردک دیوانه واقعا میخواست چه چیز را اثبات کند.حال میفهمم که....

 

                                                                   آرمان

چهارشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۴ 0:37 |- Philosophy Smoker Arman -|

کجا رفتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

چرا رفتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

چرا من

بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی قرارم....

 

 

دوشنبه یکم تیر ۱۳۹۴ 23:6 |- Philosophy Smoker Arman -|

                                                  تاریخ=نابودی

                                                     

شنبه هشتم آذر ۱۳۹۳ 2:11 |- Philosophy Smoker Arman -|

ﭘﺴﺮ : ﻋﺰﯾﺰﻡ ﺍﻣﺸﺐ ﮐﺠﺎ ﻏﺬﺍ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ ؟
ﺩﺧﺘﺮ : ﻫﺮﺟﺎ ﺗﻮ ﺑﮕﯽ ﻋﺸﻘﻢ !
ﭘﺴﺮ : ﺑﺮﯾﻢ ﭘﯿﺘﺰﺍ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ ؟
ﺩﺧﺘﺮ : ﻧــــَـــﻪ ﺭﮊﯾﻤﻢ !
ﭘﺴﺮ : ﺧﺐ ﺑﺮﯾﻢ ﮐﺒﺎﺏ ﺑﺰﻧﯿﻢ ﺍﻣﺸﺐ ؟
ﺩﺧﺘﺮ : ﻧﻪ ﺍﻭﻧﻢ ﺩﯾﺮﻭﺯ ﺧﻮﺭﺩﻡ !
ﭘﺴﺮ : ﺑﺮﯾﻢ ﺍﻭﻥ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﮐﻪ ﺗﺎﺯﻩ ﺑﺎﺯ ﺷﺩﻩ ؟ ﻧﻈﺮﺕ
ﭼﯿﻪ ؟
ﺩﺧﺘﺮ : ﻧﻪ ﺍﻭﻧﻢ ﺩﻭﺭﻩ !
ﭘﺴﺮ : ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﺑﺮﯾﻢ ﺳﺎﻧﺪﻭﯾﭽﯽ ﻫﺎﺕ ﺩﺍﮒ ﺑﺰﻧﯿﻢ ؟
ﺩﺧﺘﺮ : ﺍﯾﺸﺸﺸﺶ !! ﻣﻦ ﺳﺎﻧﺪﻭﯾﭻ ﻭ ﺍﯾﻨﺠﻮﺭ ﭼﯿﺰﺍ
ﻧﻤﯿﺨﻮﺭﻡ !
ﭘﺴﺮ : ﭘﺲ ﺑﺍﻻﺧﺮﻩ ﭼﯿﮑﺎﺭ ﮐﻨﯿﻢ ؟
ﺩﺧﺘﺮ : ﻫﺮﭼﯽ ﺗﻮ ﺑﮕﯽ ﻋﺸﻘﻢ !!!
ﺩﺍﻧﺸﻤﻨﺪﺍﻥ ﻫﻢ ﻧﺘﻮﻧﺴﺘﻦ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻨﻦ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺯﻣﯿﻨﻪ

دوشنبه هفتم مهر ۱۳۹۳ 19:52 |- Philosophy Smoker Arman -|

ﺷﻮﻫﺮ : ﻋﺰﯾﺰﻡ ﺑﯿﺎ ﺑﺎﻫﻢ ﺑﺮﯾﻢ ﭘﺎﺭﮎ ﻭﺭﺯﺵ ...

ﺯﻥ : ﭼﯽ؟؟؟ﺗﻮ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﻣﻦ ﭼﺎﻗﻢ؟؟؟؟

ﺷﻮﻫﺮ : ﺧﺐ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﯼ ﻧﯿﺎ ......

ﺯﻥ : ﻣﻨﻈﻮﺭﺕ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﻦ ﺗﻨﺒﻠﻢ؟؟؟؟؟؟

ﺷﻮﻫﺮ : ﺁﺭﻭﻡ ﺑﺎﺵ ﺧﺎﻧﻮﻡ .....

ﺯﻥ : ﯾﻌﻨﯽ ﻣﻦ ﻋﺼﺒﯽ ﺍﻡ؟؟؟؟

ﺷﻮﻫﺮ :ﻣﻨﻈﻮﺭﻡ ﺍﯾﻦ ﻧﺒﻮﺩ ......

ﺯﻥ : ﭘﺲ ﻣﻦ ﺩﺭﻭﻏﮕﻮﺍﻡ؟؟؟؟؟

ﺷﻮﻫﺮ : ﺑﺎﺷﻪ ﺍﺻﻼ ﻣﻦ ﺗﻨﻬﺎ ﻣﯿﺮﻡ ....

ﺯﻥ : ﭼﯽ؟ﺗﻨﻬﺎ؟؟ﭼﺮﺍ ﺗﻨﻬﺎ؟ﺑﺎ ﮐﯽ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺭﯼ؟؟؟؟

ﺷﻮﻫﺮ : ﺍﺻﻼ ﻏﻠﻂ ﮐﺮﺩﻡ ﺟﺎﯾﯽ ﻗﺮﺍﺭ ﻧﯿﺲ ﺑﺮﯾﻢ .

ﺯﻥ : ﻣﮕﻪ ﻣﻦ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﺗﻮﺍﻡ ؟؟؟

.

.

.

ﻭ ﺗﻼﺷﻬﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻨﺎﺧﺖ ﺍﯾﻦ ﺟﻨﺲ ﻟﻄﯿﻒ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺭﺩ

دوشنبه هفتم مهر ۱۳۹۳ 15:18 |- Philosophy Smoker Arman -|

تابستون امسال برایم از هرپاییزی غم انگیزتر است...

 

طلوع خورشید هر صبگاهش از غروب هم دلگیرتر است.پیک مشروبم را برمیدارمو سیگار گوشه ی لبم را با

آتیشه درونم روشن میکنم.گرمای درونم که از تو بود حال مقابل گرمای تیر ماهیت کم آورده است.فاز بالا را

دوست دارم وقتی بدمستیم تنها دلیلش نبود تو باشد و ولو شدن روی کلاویه با صدای پیانو همراه باشد.پیانویی

که روزی جایگاه فرود انگشتان تو بود...

.

.

.

ooozedbzooo


                            

 

 

این متن ناگهانی ب ذهنم رسید.اولین سررسید تابستون را با این کلمات پرکردم.دست ب نوشتنم زیاد جالب

نیس.به بزرگیتون ببخشید.فدای تک تکتون

 

 

 

یکشنبه هشتم تیر ۱۳۹۳ 14:39 |- Philosophy Smoker Arman -|

من خوشبخت هستم که دفترهای کاهی هنوز تمام نشده است و زنانی را که دوست داشتم بنایی مجلل در حافظه ام ساخته اند،دیگر نیستند که در باران این باران را به آنان تعارف کنم....

سه شنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۳ 21:17 |- Philosophy Smoker Arman -|

درود دوستان گلم....

زیاد حوصله توضیح دادن ندارمو سرتونم درد نمیارم.

این آخرین پستمه و تا بعد22بهمن نیستم.اگه وبم براتون جذابیت نداشتو چیزی ب کسی گفتم از همتون معذرت میخوام.

بعد بهمن با انرژی میام پیشتون.دوستون دارمو دلتون شادو لبتون خندون.

یلداتون فرخنده....

شنبه سی ام آذر ۱۳۹۲ 7:54 |- Philosophy Smoker Arman -|

ϰ-†нêmê§