X
تبلیغات
سفری در بهشت گمشده


سفری در بهشت گمشده

شناخت گذشته ی خود و آگاهی از شناسنامه ی سوخته و افتخار به آن

حموربی

بابل به دست آشوریان- بختنصر- بابل در روزگار ترقی خود تمدن، مانند زندگی، عبارت از کشمکشی دایمی با مرگ است؛ همان گونه که زندگی ممکن نیست پایدار بماند، جز آنکه از اشکال قدیمی خود بیرون بیاید و صورتهاي جوانتر و نوتر اختیار کند، تمدن نیز غالباً مدتی با تغییر اقامتگاه و خون خود می تواند زنده بماند. به همین جهت است که تمدنی از اور به بابل و یهودا، و از بابل به نینوا، و از آنجا به پرسپولیس (= تخت جمشید) و سادریس و میلتوس، و از اینجاها به مصر و کرت و یونان و روم انتقال یافته است.

هیچ کس نیست که، چون امروز به محل بابل قدیم نظر کند، بر خاطرش بگذرد که این سرزمین فقیر و بیحاصل و سوزان ممتد بر ساحل نهر فرات، روزگاري، مرکز مدنیتی نیرومند و پر ثروت، و شاید واضع علم نجوم بوده، و از همین نقطه بوده است که به ترقی علم پزشکی کمک فراوان شده؛ علم لغت پدیدآمده؛ نخستین قانون نامه فراهم آمده؛ اصول علم حساب و فیزیک و فلسفه به یونان آموخته شده؛ و داستانهایی به یهودیان رسیده که به وسیلۀ آنان همۀ جهان را پرکرده؛ و پاره اي از اطلاعات علمی و معماري به اعراب انتقال یافته و، از راه ایشان، روح خفتۀ اروپاي قرون وسطی را بیدار ساخته است. چون آدمی در برابر دو نهر خاموش دجله و فرات بایستد، بدشواري می تواند باور کند که این همان دو نهرت است که سومر و اکد را آبیاري می کرده و باغهاي معلق بابل از آن سیراب می شده است. از بعضی جهات باید گفت که این دو نهر همان نهرهاي باستانی نیستند: نه تنها از آن جهت که، به گفتۀ یکی ازفیلسوفان کهن(هیچ کس نمی تواند دوبار در یک نهر گام نهد),بلکه از آن جهت که دجله و فرات، از مدتهاي درازپیش، مجراي خود را عوض کرده و در بستر تازه اي آرمیده، و(با داسهاي سفید به درو کردن)کناره های جدیدی پرداخته اند. دو رود دجله و فرات نیز، مانند رود نیل در مصر، همچون راههاي تجارتیی بوده است که هزاران کیلومتر امتداد داشته و در قسمت جنوبی بستر خود، با زیاد شدن آب در بهار، سبب حاصلخیزي زمین و بهبود کشاورزي می شده است. در سرزمین بابل فقط درماههاي زمستانی باران می بارد، و میان ماههاي اردیبهشت و آبان هرگز باران دیده نمی شود؛ اگر بنا بود که طغیان این دو نهر نباشد، این قسمت از بین النهرین خشک و بیحاصل می ماند، همان
گونه که قسمتهاي شمالی بین النهرین در قدیم خشک بوده و اکنون نیز چنین است. از برکت طغیان دجله و فرات و رنج و کوششهاي نسلهاي فراوان مردم بابل، این ناحیه به صورت بهشت مردم سامی نژاد و باغستان و انبار دانه بار آسیاي باختري درآمده بود. بابل، از لحاظ تاریخ و نژاد مردم آن، نتیجۀ آمیختن اکدیان و سومریان با یکدیگر به شمار می رود. از این اتحاد است که جنس نژادي بابلی برخاسته؛ در نژاد جدید، غلبه با عنصر سامی بوده است؛ جنگهایی که میان آن دو قوم درگرفت، در پایان، به پیروزي اکد انجامید و بابل به صورت پایتخت تمام قسمت سفلاي بین النهرین درآمد. در آغاز این تاریخ، شخصیت نیرومندي همچون شخصیت حموربی (2123-2081قبل از میلاد)در برابر ما جلوه گر می شود که کشورگشاي قانونگذاري بوده و مدت چهل و سه سال سلطنت کرده است. از مهرها و نقشهایی که برجاي مانده تصویري، هر چند غیرکامل، از سیماي وي به دست می آید و معلوم می شود که وي جوانی سرشار از حدت و حرارت و نبوغ بوده؛ در جنگ برسان گردبادي ناخن فتنه را می گرفته، بندهاي دشمنان را از هم می گسیخته، در گردنه هاي سخت به دنبال خصم می شتافته و در هیچ جنگی روي شکست نمی دیده است. وي دولتهاي کوچک پراکنده در قسمت سفلاي بین النهرین را یکی کرد و پرچم امن و آسایش را برفراز آنها برافراشت و، با قانون نامۀ بزرگ تاریخی خویش، نظم و آیینی در آن سرزمینها برقرار ساخت. قانون نامۀ حموربی، که بر روي ستونی از سنگ دیوریت به صورت زیبایی نبشته شده، در سال 1902 ، از میان کاوشهاي باستانشناسی شوش به دست آمد؛ چنانکه معلوم است آن را به عنوان غنیمت جنگی در زمانهاي گذشته از بابل به عیلام انتقال داده بودند (حوالی 1100 ق م). می گویند که این قانون نامه، مانند شریعت موسی، از آسمان نازل شده، چه بر یکی از اطراف استوانه صورت شاه دیده می شود که در حال گرفتن قوانین از شمش، یعنی خود خداي خورشید، است. مقدمۀ این قانون نامه، که بیشتر رنگ قدسی و آسمانی دارد، چنین است: در آن هنگام که آنو، پادشاه تواناي آنوناکی، و بل، پروردگار آسمان و زمین، فرمانروایی همۀ نوع بشر را به مردوك سپردند؛… در آن هنگام که نام بلند بابل را بر زبان راندند؛ در آن هنگام که شهرت آن را در سراسر جهان پراکنده ساختند و، در میان آن، مملکت ابد مدتی برپا داشتند که استواري آن همچون استواري آسمان و زمین است- در آن هنگام، آنو و بل به من، که حموربی و شاهزادة والامقام و پرستندة خدایانم، فرمان دادند تا چنان کنم که عدالت بر زمین فرمانروا باشد؛ گناهکاران و بدان را براندازم؛ از ستم کردن توانا بر ناتوان جلوگیرم… و روشنی را بر زمین بگسترم و آسایش مردم را فراهم سازم. حموربی، که بل او را به حکومت برگزیده، منم، این منم که خیر و برکت را آورده و هر چیز را براي نیپور و دوریلو کامل کرده ام؛… این منم که به شهر اوروك حیات بخشیده و آب فراوان در دسترس مردم آن گذاشته ام؛ این منم که شهر بورسیپا را زیبا ساخته ام؛… این منم که براي اوراش مقتدر غله ذخیره کرده ام؛… این منم که، هنگام سختی، دست کمک به جانب ملتم دراز کرده ام، و مردم را بر آنچه در بابل دارند ایمن ساخته ام؛ من حاکم ملت و (خدمتگذاری)هستم که کارهاي او مایۀ خشنودي آنونیت است. کلماتی که در این مقدمه (در گیومه گذاشتیم)طنین دیگري دارد؛ براستی که انسان، براي آنکه بپذیرد مرد گویندة این کلمات(فرمانروای خود کامه)  خاوریی است که در 2100 قبل از میلاد می زیسته، یا تصور کند که ریشۀ این قانون نامه از قوانین سومري گرفته شده، که اکنون شش هزار سال از زمان آن می گذرد، دچار شک و تردید می شود. قدمت ریشه هاي این قانون نامه، و اوضاع واحوالی که در آن زمان در بابل برقرار بود، قانون حموربی را به صورت ترکیب غیریکنواختی درآورده است. از ستایش خدایان آغاز می شود، ولی پس از آن، در این قانونی که از هر جهت از داشتن رنگ دینی برکنار است، دیگر توجهی به خدایان نمی شود. در این قانون نامه عالیترین و آزادمنشانه ترین قانونها، با سخت ترین و وحشیانه ترین کیفرها پهلوي یکدیگر دیده می شود؛ قانون (جان در برابر جان) و داوري با روش آزمایش (اوردالی) را، با روشهاي قضایی بسیار دقیق و کارهاي حکیمانه اي که از سختی و استبداد مرد نسبت به همسرش جلوگیري می کند، کنار یکدیگر می توان دید. به طور کلی، 285 مادة قانون که در این قانون نامه به صورت عالمانه أي، زیر عناوین حقوق متعلق به اموال منقول و اموال غیر منقول تجارت، صناعت، خانواده، آزارهاي بدنی، و کار ذکر شده، بدون شک، مجموعۀ قوانینی را می سازد که از مجموعۀ قوانین آشور، که بیش از هزار سال پس از آن تدوین یافته،بسیار مترقیتر و به اصول تمدن نزدیکتر است و، از پاره اي جهات(به اندازة قانون یک کشور جدید اروپایی خوب است).در تاریخ قوانین جهان کمتر به عباراتی از این قبیل بر می خوریم که آن بابلی بزرگ قانون نامۀ خود را با آنها پایان می بخشد.قوانین عادلانه اي که حموربی، آن شاه حکیم، مقرر داشته و( به وسیلۀ آنها) براي مملکت تکیه گاه استوار و حکومت پاك و صالح فراهم آورده است… من حاکمی هستم که نگاهبان آنم… ساکنان سرزمینهاي سومر و اکد را در قلب خود حمل کردم… و به حکمت خود آنان را مقید ساختم، تا توانا بر ناتوان ستم نکند، و دادگري به یتیم و بیوه زن برسد… پس، هر کس که دعوایی دارد باید در برابر تصویرمن، که شاه عدالتم، بیاید و نقشی را که بر اثر یادگار من است بخواند و به کلمات سنگین من توجه کند! باشد که این اثر من راهنماي وي در مرافعه باشد و، از آن رو، بتواند دعواي خود را فهم کند! شاید که قلبش آرام گیردو چنین گوید که(براستی حموربی حاکمی است که براي ملت خویش همچون پدر حقیقی است… وي براي ابد اسباب پیشرفت و آسایش ملت خویش را فراهم ساخته و در این سرزمین، حکومت پاکیزه و صالحی برقرار ساخته است).در روزهایی که پس از این درهمۀ زمانهاي آینده خواهد آمد، باشد که شاهی که بر این سرزمین حکومت می کند، جانب کلمات عدالتی را که من بر این اثر یادبود خویش نقش کرده ام نگاه دارد! این قانون جامع یکی از کارهایی است که به دست حموربی صورت گرفته است. به فرمان وي ترعۀ بزرگی میان کیش و خلیج فارس حفر شد، که سرزمینهاي پهناوري را آبیاري می کرد و شهرهاي جنوبی را از خطر طغیان مخرب دجله
محفوظ می داشت. از زمان این شاه کتیبۀ دیگري به ما رسیده که در آن برخود می بالد که چگونه آب (یعنی همین مادة شریف و بیقیمتی که امروز قدر آن را نمی دانیم و در ایام گذشته یکی از وسایل تجمل به شمار می رفت) و امنیت و حکومت صالح را در میان بسیاري از قبایل فراهم آورده است؛ از میان الفاظی که براي مفاخره در این کتیبه به کار رفته (و این مفاخره، خود، یکی از صفات نجیبانۀ خاور زمین است)، بانگ حاکم مقتدر و سیاستمدار توانا چنین شنیده می شود:
در آن هنگام که آنو و انلیل -خدایان اوروك و نیپور- سرزمینهاي سومر و اکد را براي فرمانروایی به من سپردند و چوگان شاهی را به دست من دادند، من آبراهۀ((حموربی نوخوش- نیشی)),(حموربی- فراوانی مردم) را حفر کردم،که آب فراوان به زمین سومر و اکد می رساند. هر دو کنارة آن را به زمینهاي کشاورزي مبدل ساختم؛ توده هایی از دانه گرد کردم و آبی را که خشک نمی شود به اراضی رساندم… مردم پراکنده را جمع کردم؛ براي آنان آب و چراگاه فراهم ساختم؛ من سبب فراوانی و نعمت براي آنان شدم و ایشان را در خانه هاي امن منزل دادم.با آنکه (قانون نامه حموربی)  هیچ بستگیی به دین ندارد، وي به اندازه اي زیرك بوده که با پوشاندن خلعتی از خرسندي خدایان آن را زینت داده است. در همان حال که ارگ و قلعه می ساخت، به ساختن معابد نیز فرمان می داد؛ براي خشنود ساختن کاهنان بابلی، به دستور وي، در بابل، براي مردوك و همسرش (دو خداي ملی) ضریح بزرگ و، در کنار آن، انبار وسیعی ساختند تا در آن انبار، براي این دو خدا و کاهنان ایشان، گندم ذخیره شود. این دو هدیه و نظایر آنها، در واقع، به منزلۀ سرمایه اي بود که به مرابحه داده شده باشد، و نتیجه اي که از آنها به دست می آمد فرمانبرداري کامل ملت و حس احترامی بود که نسبت به وي در ایشان پیدا می شد. با مالیاتهایی که می گرفت، قشونی را که براي نگاهداري نظم و حمایت قانون لازم بود اداره می کرد؛ آن اندازه براي وي می ماند تا بتواند روز به روز پایتخت خود را زیباتر کند. در همه جا کاخها و پرستشگاهها ساخته شد؛ پلی بر روي فرات بستند تا شهر، در هر دو طرف این رود، توسعه پیدا کند؛ کشتیهایی که کمتر از 90 کارگر نداشت بر روي فرات به بالا و پایین رفت و آمد می کرد . دو هزار سال قبل از میلاد مسیح، بابل یکی از ثروتمندترین شهرهایی بود که تاریخ قدیم و جدید شاهد آن بوده است.
بابلیان چهرة سامی داشتند و مشکین موي و سیه چرده بودند؛ مردان غالباً ریش داشتند و گاهی کلا ه گیس به سرمی گذاشتند. زن و مرد، هر دو، گیسوان خود را بلند نگاه می داشتند، و حتی مردان هم گیسوان خود را فرو می ریختند. بیشتر اوقات، زن و مرد آن قوم، خود را با مواد خوشبو معطر می ساختند. لباس معمولی هر دو جنس میان بندي از کتان سفید بود که تا نزدیک دو پا را می پوشانید و، در زنان شانه چپ برهنه می ماند؛ مردان بر این لباس مشترك قبا و عبایی می افزودند. در آن هنگام که ثروت عمومی فزونی پیدا کرد، مردم به رنگهاي گوناگون علاقه پیدا کردند و لباسهاي رنگارنگ، از جمله کبود روي سرخ یا سرخ روي کبود، پوشیدند؛ چنان بود که رنگها به صورت خطوط یا دوایر یا نقطه هایی در می آمد. بابلیان مانند سومریان پا برهنه راه نمی رفتند، بلکه پاپوشهاي قشنگی به پا می کردند؛ مردان در دروة حموربی عمامه به سر می گذاشتند. زنان با گردنبند و دستبند و نظر قربانی خود را می آراستند و گیسوان خود را با مهره هایی که مرتب به آنها بسته می شد زینت می دادند. مردان عصاهاي منبتکاري شده به دست می گرفتند و به کمربند خود مهرهاي زیبایی آویخته داشتند، تا با آن اسناد و نامه هاي خود را مهر
کنند. کاهنان کلاههاي مخروطی شکل بر سر می گذاشتند تا جنبه انسانی ایشان پوشیده بماند.
این تقریباً قانون کلی تاریخ است که همان ثروتی که سبب پیدایش تمدنی می شود، بیم دهندة انحلال و انقراص آن تمدن هم باشد. این فرایند از آن جهت است که ثروت همان گونه که هنر را پدید می آورد تن آسانی را نیز همراه دارد؛ جسم و طبیعت را لطیف و ظریف می کند و راه تجمل و خوشگذرانی را به روي مردمان می گشاید؛ جنگجویان خارجی را، که پنجۀ پولادین و شکم گرسنه دارند، به هجوم بر چنان سرزمینهاي پرثروت می خواند. در مرزهاي خاوري این دولت جدید قبیلۀ نیرومندي از مردم کوهستانی ساکن بودند، به نام کاسیها، که افراد آن به چشم حسرت
به ثروت و نعمت بابلیان می نگریستند. هشت سال پس ازمرگ حموربی، مردم این قبیله بر کشور او تاختند و به تباهی و چپاول پرداختند، آنگاه به جاي خود بازگشتند؛ پس از آن، پی درپی بر سرزمین بابل هجوم می آوردند تا، در پایان کار، به عنوان کشور گشایان، حکومت را به دست گرفتند- پیدایش اشرافیت و آریستوکراسی، بر حسب معمول، به همین ترتیب صورت می گیرد. این کشورگشایان از نژاد سامی نبودند؛ شاید گروهی از مهاجران اروپایی عصر نوسنگی بوده باشند. پیروزي این قوم، بر مردم سامی نژاد بابل، یکی دیگر از نوسانهاي آونگ نژادي در آسیاي باختري به شمار می رود. پس از آن، تا مدت چند قرن، بابل میدانگاه یک انقلاب و پریشانی سیاسی و نژادیی بود که هر پیشرفتی را در علم و هنر متوقف می ساخت. ه ماکنون تصویر واضحی از آن حالت انقلابی، به وسیلۀ نامه هاي ت لالعمارنۀ، در اختیار داریم که نشان می دهد خرده شاهان بابلی و سومري، که پس ازکشورگشاییهاي تحوطمس سوم خراج مختصري به مصر می داده اند، به آن شاه متوسل شده اند تا براي دور کردن مهاجمان به آنان یاري کند. نیز
در آن نامه ها سخن و مجادله دربارة ارزش هدایایی است که میان آنان و آمنحوتپ سوم، بی اعتنا به کار ایشان، و اخناتون، مجذوب اندیشۀ خود و غافل ازکار ملکداري، مبادله شده است.
کاسیها، پس از مدت شش قرن که بر بابل حکومت راندند و، مانند هیکسوسها در مصر، موجب خرابی و پریشانی کارها شدند، از آن سرزمین بیرون رانده شدند. پس از ایشان نیز، مدت چهار صد سال، فرمانروایان گمنامی بر بابل تسلط داشتند، و بی نظمی و پریشانی بر آن سرزمین سایه انداخته بود؛ در میان این دسته از حکام، که نامهاي دراز داشته اند، حتی یک نفر قابل ذکر نمی توان یافت. مدت حکومت این دسته فرمانروایان آن اندازه طول کشید که دولت آشور در شمال تأسیس شد و بابل به تصرف شاهان نینوا درآمد. زمانی بابل بر این حکومت جدید بشورید و
سناخریب آن را چنان کوفت و ویران کرد که تقریباً اثري از آن برجاي نماند؛ ولی، پس از وي اسر حدون، شاه مستبد هوشمند، دوباره به آبادي آن پرداخت و مدنیت و پیشرفت را به آن بازگردانید. چون مادها طلوع کردند و آشوریان ناتوان شدند، نبوپلسر از این دولت تازه یاري گرفت و بابل را از زیر حکم آشوریان بیرون آورد، و در آن سلسلۀ مستقلی را تأسیس کرد. پس ازمرگ وي، سلطنت به فرزندش بختنصر دوم رسید، که کتاب دانیال، از روي انتقامجویی، وي را شریر می نامد. از نطق افتتاحیۀ بختنصر که تقدیم به مردوك، بزرگترین خداي بابلی، کرده، بخوبی می توان به هدفها و اخلاق این شاه خاور زمین پی برد: این پادشاه آن اندازه زیست که تقریباً به آرزوهاي خود رسید، چه، با وجود آنه بیسواد بود و عقل کاملا سالمی نداشت، بزرگترین فرمانرواي زمان خود در خاور نزدیک، و بزرگترین جنگاور و سیاستمدار در میان شاهان بابل پس از حموربی به شمار می رود. چون آشور و مصر با یکدیگر ساختند تا بابل دوباره به تصرف آشور درآید، بختنصر در نزدیکی کرکمیش (در قسمت علیاي فرات) با قشون مصر مصاف داد و تقریباً همۀ آنها را نابود کرد. پس از آن، فلسطین و سوریه را بآسانی مسخر ساخت، و بازرگانان بابلی بر همۀ راههاي بازرگانی باختر آسیا، از خلیج فارس تا دریاي مدیترانه، مسلط شدند.
آنچه بختنصر به عنوان گمرك از این تجارت می گرفت، و آنچه از خراج کشورهاي مسخر شده یا از مالیاتهاي داخلی به دست می آورد، همه را به مصرف زیبایی پایتخت خود و تخفیف گرسنگی کاهنان می رسانید,(آیا این بابل بزرگی نیست که من آن را ساخته ام؟).پیوسته با نفس خود می جنگید تا چنان نباشد که وي تنها به صورت کشورگشاي بزرگی جلوه گر شود؛ درست است که گاه گاه لشکرکشیهایی می کرد تا به رعایاي خود درسهایی در فضلیت فرمانبرداري و فروتنی بیاموزد، بیشتر اوقات در مرکز کشور خویش بود؛ به این ترتیب بابل را پایتخت بیرقیب خاور
نزدیک، و بزرگترین و باشکوهترین پایتختهاي جهان قدیم ساخت. پیش از وي، نبوپلسر نقشۀ تجدید ساختمان شهر را ریخته بود، و بختنصر در مدت سلطنت دراز چهل و سه سالۀ خود، آنچه را سلف وي آغاز کرده بود به پایان رسانید. هرودوت، که یک قرن و نیم پس از آن از شهر بابل دیدن کرده، می گوید که (بر جلگۀ پهناوري قرار دارد),و برگرد آن بارویی به طول نود کیلومتر کشیده شده؛ پهناي این بارو چنان است که ارابه اي که چهار اسب آن را می کشد بآسانی بر بالاي آن می تواند گذشت؛ این بارو زمینی را به مساحت پانصدو بیست کیلومتر مربع فرا می گیرد.
نهر فرات، که نخلستانهایی دوکرانۀ آن را پوشانیده بود، از میان شهر می گذشت، و کشتیهاي بازرگانی پیوسته بر روي این نهر به بالا و پایین در حرکت بود؛ پل زیبایی دو کناره را به یکدیگر می پیوست. ساختمانهاي بزرگ تقریباً همه آجري بوده، چه سنگ در آن سرزمین بندرت فراهم می آمده است؛ ولی غالباً روي آجرها را با سفالهاي لعابدار درخشان به رنگ کبود یا زرد یا سفید می پوشانیدند و بر روي این سفالها تصاویر جانوران و چیزهاي دیگر را، به صورت مینایی و برجسته، نقش می کردند که بهترین نوع این گونه هنر است که تاکنون درجهان پیدا شده است.تقریباً بر هر قطعه آجري که از محل بابل قدیم به دست آمده، این نوشتۀ مفاخره آمیز خوانده می شود:(منم بختنصر,شاه بابل.)مسافري که به این شهر نزدیک می شده، چنان می دیده است که بر بالاي کوهی از ساختمان برج بزرگ مدرج-(زیگورات)-هفت طبقه اي قرار دارد که دیوارهاي آن از کاشی منقش درخشنده پوشیده شده و نوك آن نزدیک به 200 متر از سطح زمین بلندتر است؛ بر بالاي این برج، ضریحی بود که در آن میز بزرگ زرین و تخت
بسیار مزینی جاي داشت، که هر شب زنی در آن انتظار مشیت الاهی را می کشید. گمان بیشتر آن است که این بناي رفیع، که از اهرام مصر و از بناهاي تمام دوره ها- جز آنچه به روزگار ما ساخته شده- بلندتر بود، همان (برج بابل) است که ذکر آن در داستهاي عبري آمده؛ بنا بر همان داستانها، کسانی از اهل زمین، که یهوه را نمی شناختند، خواستند که بزرگی و غرور خود را با این بناي چند طبقه نمایش دهند؛ خداوند سپاه، با مشوش ساختن زبانهاي مردم، آنان را کیفر داد. در جنوب (زیگورات) معبد بزرگ مردوك، پروردگار بابل و نگاهبان آن، ساخته شده بود، و در اطراف آن شهري قرار داشت که چند خیابان پهن و روشن و زیبا آن را به قسمتهایی منقسم می کرد؛ کانالهایی براي رفت و آمد کشتیها در آن حفر شده بود؛ کوچه هاي تنگی وجود داشت که بازارها و دکانها زینت بخش آن بود، و بوي مخصوص خاوري از آن برمی خاست. راهی که معابد را به یکدیگر می پیوست، و (راه مقدس)نام داشت ,با آجر قیراندود پوشیده بود؛ بر روي آن پاره هاي سنگ آهکی و سنگ آجر قرمز رنگی فرش کرده بودند تا خدایان بتوانند،
بی آنکه پاهایشان آلوده شود، از این راهها بگذرند. بر دو طرف این راهرو، دو دیوار با کاشی رنگین ساخته شده بود که بر روي آنها نقش برجسته أي، با لعاب درخشان، از صدو بیست شیر در حال غرش نمایان بود، تاکافران بترسند و به این راه مقدس نزدیک نشوند. در یکی از دو طرف راه مقدس، دروازة دو دهانۀ عشتر دیده می شد که آن را با آجر عالی ساخته، و در میان آن، با کاشیهاي لعابی خوشرنگ، نقش گل و بوته و جانوران را چنان جاي داده بودند که
بیننده آنها را جاندار تصور می کرد.در پانصدمتري شمال(برج بابل)برجستگی مختصري بر روي زمین وجود داشت که آن را قصر می نامیدند، وبختنصر بر روي آن باشکوهترین کاخهاي خود را ساخته بود. در وسط این بنا جایگاه اصلی او قرار داشت، که دیوارهاي آجري زرد رنگ داشت، و کف آن را ماسه سنگ ابلق می پوشانید؛ نقش برجسته هاي لعابی کبود رنگ
دیوارها را زینت می بخشید، و شیرهاي عظیمی که از سنگ بازالت تراشیده بودند، در مدخل آن، به عنوان نگاهبان، جاي داشت. در نزدیکی آن برآمدگی، باغهاي معلق مشهور بابل واقع بود که یونانیان آن را یکی از عجایب هفتگانۀ عالم می شمردند؛ این باغها بر روي یک رشته از ستونهاي دایره شکل قرار گرفته بود که آنها را روي یکدیگر ساخته بودند. می گویند بختنصر عشقباز این باغها را براي زنش، که دختر هووخشتره پادشاه سرزمین ماد بود، ساخت، چه
آن بانو، که در سرزمین کوهستانی پرورش یافته بود، طاقت تابش خورشید سوزان و گرد و غبار بابل را نداشت و پیوسته آرزوي وطن سرسبز خود را می کرد. بر سطح فوقانی این زمین مصنوعی قشر بسیار ضخیمی از خاك زراعتی حاصلخیز ریخته بودند، که نه تنها گیاهان و درختان کوچک، بلکه درختان تناوري که ریشه هاشان زیاد در زمین فرو می رود، در آن پرورش می یافت. آب را به وسیلۀ ماشینهاي مخصوصی که گروهی از غلامان به راه می انداختند، از فرات بالا می کشیدند و از راه مجاري پنهان شده در میان ستونها به باغ می رسانیدند. بر سطح بلند باغ، که بیش از بیست متر از زمین ارتفاع داشت، زنان حرم سلطنتی، در میان گیاهان عجیب و غریب و گلهاي معطر، و در زیر سایۀ درختان پر شاخ و برگ، بی پرده و آسوده از چشم بیگانگان، گردش می کردند، در صورتی که زیر پاي ایشان، در کوچه ها و بیابانها، تودة مردم از زن ومرد به کشاورزي و بافندگی و ساختمان و باربري اشتغال داشتند، و دختران و پسرانی می آوردندکه پس از ایشان جاي آنان را بگیرند.

  • منبع
  • تاریخ تمدن ویل دورانت


برچسب‌ها: سهم بابل در تمدن جدید, سرزمین میان دو نهر, حموربی, پایتخت وي, تسلط کاسیها
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392ساعت 20:4 توسط آرمان اهورایی| |

سازمان حکومت سومریان

شاهان- آیین جنگاوري – اشراف و زمینداران – قانون

هر شهر تا آنجا که می توانست خود را براي نگاهداري استقلال خویش غیور و متعصب نشان می داد و براي خود شاه خاصی داشت به نام پاتسی یا کاهن- شاه؛ از همین کلمه آشکار می شود که حکومت تا چه حد با دین پیوستگی داشته است. در حدود2800 قبل از میلاد با توسعۀ تجارت، دیگر امکان آن نبود که این جدایی میان شهرها برقرار بماند؛ به  با توسعۀ تجارت، دیگر امکان آن نبود که این جدایی میان شهرها برقرار بماند؛ به(امپراطوری)به وجود آمد، و شخصیت نیرومندي توانست بر شاهان و کاهن-شاهان مسلط شود و از این شهرها یک وحدت سیاسی و اقتصادي ایجاد کند.

پادشاه بزرگ قدرت فراوان و مطلق داشت، و اطراف او را محیطی از شدت عمل و ترس فرا گرفته بود، درست مانند حالتی که سلاطین مستبد اروپا مقارن دورة رستاخیز علم و هنر (یا رنسانس) داشتند؛ هر آن احتمال آن می رفت تا، با همان وسایل که شاه تازه بر اریکۀ سلطنت نشسته، کسی قصد جان او کند و وي را به سرنوشت گذشتگان دچار سازد. شاه در قصر مستحکمی به سر می برد که بیش از دو در تنگ نداشت، و از هر در بیش از یک نفر نمی توانست داخل شود. در چپ و راست در ورودي، نهانگاههایی بود که پاسبانان مخفی شاه در آنها به سر می بردند و می توانستند واردشوندگان را بازجویی کنند، یا با خنجر جانشان را بگیرند. حتی نمازخانۀ شاه نیز در کاخ او جاي پنهان و پوشیده اي داشت و شاه در آن وظایف دینی خود را انجام می داد، بی آنکه کسی بتواند وي را ببیند، یا اگر از انجام چنین تکالیف سرباز زند متوجه آن شوند. شاه، به هنگام نبرد، بر ارابه اي می نشست و در پیشاپیش لشکري مخلوط و درهم، مسلح به تیر و کمان و سرنیزه، حرکت می کرد. جنگ را آشکارا براي به دست آوردن راههاي بازرگانی، یا دستبرد زدن به کالاهاي تجارتی، به راه می انداختند و هیچ دربند آن نبودند که این هدف را در زیر پرده اي از الفاظ فریبنده و رنگین بپوشانند و کسانی را که دنبال کمال مطلوبهایی می گردند به آن گول بزنند. مانیشتوسو، شاه اکد، با کمال صراحت اعلان کرد که براي دست یافتن به کانهاي نقره و رسیدن به سنگ دیوریت به سرزمین عیلام حمله می کند تا پس از به دست آوردن این سنگ مجسمه هایی از خود بسازد و نام خویش را جاویدان کند- و این تنها جنگی است که در آن سربازان براي منظورهاي هنري به نبرد برخاسته اند. ملتهاي مغلوب را علی الرسم به عنوان برده می فروختند و، اگر امید به سودي از فروختن ایشان نمی رفت، آنان را در میدان جنگ سرمی بریدند. بعضی اوقات چنان اتفاق می افتاد که ده یک اسیران را درتنگنایی قرار می دادند که هر چه دست وپا می زدند راه فرار نبود، آنگاه آنان را در راه خدایان تشنه به خون قربانی می کردند. در این شهرها همان چیزي اتفاق افتاد که بعدها، براي شهرهاي ایتالیا، در دورة رستاخیز پیش آمد؛ به این معنی که استقلالخواهی شدید شهرهاي سومري انگیزة نیرومندي براي زندگی و پرورش هنر بود، ولی، در عین حال، سبب پیدایش فشار و نزاعهاي داخلی گردید؛ به این ترتیب دولتهاي کوچک محلی ضعیف شدند و دولت سومر بکلی سقوط کرد. سازمان ملوك الطوایفی، در امپراطوري سومري، وسیلۀ حفظ نظام اجتماع بود. شاه، پس از هر جنگ، به سرداران شجاع خود قطعات بزرگی از اراضی را می بخشید و آن زمینها را از پرداخت مالیات معاف می کرد؛ این صاحبان اراضی، در مقابل، موظف بودند امنیت را در ابوابجمعی خود حفظ کنند و، آن اندازه که شاه نیازمند است، سرباز و ساز و برگ به او بدهند. درآمد دولت از مالیات جنسی بود، که در انبارهاي شاهی ذخیره می شد و به مصرف حقوق کارمندان و کارگران دستگاه دولتی می رسید. علاوه بر این دستگاه شاهی و دستگاه زمینداران، یک رشته از قوانین وجود داشت که وقتی اور- انگور و دونگی دست به تدوین احکام و قوانین اور زدند، سوابق فراوانی براي آنها فراهم شده بود. از همین سرچشمه ها بود که حموربی قانون نامۀ معروف خود را استخراج کرد و به یادگار گذاشت. البته این قوانین از قوانینی که پس از آنها آمده ناقصتر و ساده تر است، ولی شدت و قساوت آنها نیز به همین ترتیب کمتر است. به عنوان مثال باید گفت که در قوانین سامی، چون زنی زنا دهد حکمش کشتن است، ولی در قانون سومري تنها آن است که شوهر جفا کشیده حق دارد زن دیگري بگیرد و پایگاه زن اول خود را از آنچه بود پایینتر آورد. در قانون سومري از روابط بازرگانی و ارتباطات جنسی سخن رفته؛ براي وام گرفتن شرایطی گذاشته، و ترتیب قرارداد بستن و عقود مختلف و خرید و فروش و قبول کردن فرزند و وصیت را معین کرده است. مجالس محاکمه و داوري در معبدها تشکیل می شد و داوران معمولا کاهنان معابد بودند، ولی براي دادگاههاي عالیتر قاضیان متخصص برگزیده می شدند. بهترین چیزي که در قانون سومري مشاهده می شود آن است که کار به صورتی بوده که، حتی المقدور، مردم از مراجعۀ به محکمه خودداري کنند؛ به این معنی که هر اختلاف، در ابتداي امر، به داوري عمومی مراجعه می شده، و او به طرفین دعوي تکلیف می کرده است که، پیش از آنکه به حکم قانون توسل جویند، دعواي میان خود را از راه دوستانه حل کنند. چنین است حال یک مدنیت فقیري که نمی توانیم از آن درسی بگیریم و تمدن خود را اصلاح کنیم.

  • منبع
  • تاریخ و تمدن ویل دورانت

برچسب‌ها: سومر, ویل دورانت, ساختار
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392ساعت 17:2 توسط آرمان اهورایی| |

سخنی از خسرو پرویز

نقل شده که میگوید

اعراب را نه در کار دین هیچ خصلت نیکو یافتم و نه در کار دنیا. آنها را نه صاحب عزم و تدبیر دیدم و نه اهل قوت و قدرت. آنگاه گواه فرومایگی و پستی همت آنها همین بس که آنها با جانوران گزنده و مرغان آواره در جای و مقام برابرند .فرزندان خود را از راه بینوایی و نیازمندی میکشند و یکدیگر را بر اثر گرسنگی و درماندگی میخورند.از خوردنیها و پوشیدنیها و لذتها و کامروانیهای این جهان یکسره بی بهره اند

                                                                                                                                            جنگ‌های خسرو پرویز با روم                            

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392ساعت 18:28 توسط آرمان اهورایی| |

دولت آشور باستان

استعمار- جنگاوري آشوریان- خدایان جنگجو- قانون- انواع مجازات- شکل اداره- سختی و بیرحمی شاهان خودکامۀ مشرق زمین
اگر این اصل استعمارطلبی را قبول داشته باشیم که، به خاطر تسلط حکم قانون و انتشار امنیت و پیشرفت بازرگانی و برقراري صلح، بهتر آن است که دولتهاي متعدد، طوعاً یا کرهاً، در زیر تسلط حکومت واحدي قرار گیرند، می توان گفت که دولت آشور داراي چنین مزیتی بوده که در سرزمینهاي گسترده اي از باختر آسیا حکومت وسیعی ایجاد کرده و نظم و آرامشی، بیش از آنچه پیش از آن در این ناحیه بوده، برقرار ساخته است.

حکومت آسوربانی پال- که بر آشور، بابل، ارمنیه، سرزمین ماد، فلسطین، سوریه، فنیقیه، سومر، عیلام، و مصر سایه می گسترد- بدون شک وسیعترین سازمان اداریی بود که جهان مدیترانه یا خاور نزدیک تا آن زمان به خود دیده بود؛ تنها حموربی و تحوطمس سوم پیش از آن به این گونه دستگاه اداري نزدیک شده بودند، و پس از آنان دستگاه اداري پارس پیش از حملۀ اسکندر، توانست با آن برابري کند. در آن امپراطوري تا حدي آزادي وجود داشت؛ شهرهاي بزرگ بهرة فراوانی از خودمختاري محلی داشتند؛ هر ملت مغلوبی که خراج را می پرداخت دین و قوانین و فرمانروایی خود را حفظ می کرد و ناچار نبود به مقرارت تازه اي در این گونه امور گردن نهد. چون وضع چنین بود، هر بار که در حکومت مرکزي سستی و ضعفی رخنه می کرد، ملل مغلوب سر به شورش برمی داشتند یا لااقل از پرداخت خراج شانه تهی می کردند؛ به همین جهت لازم بود که شهرها پیاپی از نو تسخیر شود. تیگلت- پیلسر، که می خواست از خطر این شورشهاي مکرر آسوده شود، سیاست خاصی در پیش گرفت که از مشخصات حکومت آشور به شمار می رود؛ آن سیاست عبارت از این بود که مردم شهرهاي گشوده شده را به شهرهاي دور دست کوچ می داد تا با مردم بومی آن نواحی درهم آمیزند و به این ترتیب وحدت و شخصیت خود را از دست بدهند و کمتر فرصت شورش و انقلاب پیدا کنند. باید دانست که این نقشه هم بی نتیجه ماند و از شورشی جلو نگرفت؛ به همین جهت دولت آشور ناچار بود که پیوسته خود را براي جنگهاي تازه آماده و مستعد نگاه دارد. به این ترتیب، سپاهیان و جنگاوران حیاتیترین دستگاه را در سازمان اداري کشور تشکیل م ی دادند. آشور، به شکل صریح، به این مطلب توجه داشت که حکومت همان ملی کردن نیروست، و به همین جهت، سهمی که آن کشور در ترقی دارد مربوط به هنر جنگ است. ارابه هاي جنگی و دسته هاي سواره نظام و پیاده و مهندسی در آن کشور تشکیلات منظمی داشت؛ ساز و برگ محاصره، به همان اندازه که بعدها در نزد رومیان تکامل یافته بود، در جنگهاي آشوریان به کار می افتاد؛ جنگاوران آشوري بخوبی از فنون آماده ساختن قشون و به کار انداختن آن در جنگ آگاهی داشتند. اساس هنر جنگی آنان در این بود که حملۀ برق آسا می کردند و در صفوف دشمن تفرقه می انداختند و قسمتهاي متفرق از یکدیگر را، جداجدا، از پا درمی آوردند؛ این خود، نشان می دهد که سرکامیابیهاي ناپلئون ریشۀ بسیار کهنی دارد. صناعت آن به اندازه اي در میان ایشان پیش رفته بود که می توانستند مردان جنگی خود را با سلاحهاي آهنین چنان مجهز سازند که از ساز و برگ سواران قرون وسطی کمی نداشته باشد؛ حتی تیراندازان و نیزه داران خودهاي مسین یا آهنین بر سرمی گذاشتند، تنکه هاي ضخیم و لایی دار می پوشیدند، سپرهاي ستبر با خود برمی داشتند، دامن چرمیی که با پولکهاي فلزي پوشیده بود در بر می کردند. اسلحۀ آنان تیر، نیزه، شمشیر کوتاه،گرز، چماق، فلاخن، و تبرزین بود. بزرگان قوم بر ارابه ها سوار می شدند و در طلیعۀ لشکر می جنگیدند، و معمولا شاه، که بر ارابۀ سلطنتی سوار بود، خود فرماندهی این گروه را برعهده داشت؛ در آن زمان هنوز سرداران سپاه نیاموخته بودند که در بستر خود بمیرند. ابتکار کمک دادن به ارابه هاي جنگی، به وسیلۀ سواره نظام، از آسوربانی پال است؛ این بدعت در بسیاري از جنگها اثر قطعی داشت. مهمترین افزار جنگیی که در محاصرة شهرها به کار می افتاد گلوله هاي قلعه کوب بود که نوك آهنین داشت؛ گاهی این گلوله را به وسیلۀ طناب به پایه هایی می آویختند و با نوسان دادن آنها نیروي مخربشان را زیادترمی کردند؛ و گاهی آنها را بر روي ارابه ها به جلو می راندند تا به نقاط موردنظر اصابت کند. محاصره شدگان از بالاي باروها تیر و نیزه و سنگ و مشعل و تیر افروخته و زنجیرهایی که از کارکردن گلوله هاي دیوارکوب جلوگیري می کرد پرتاب می کردند و بر سر دشمن (کوزه های متعفن)گازدار-این نامی است که خود ایشان به آن داده اند-فرو می ریختند، تا روحیۀ دشمن را خراب کنند و به عقل او صدمه برسانند؛ در اینجا یک بار دیگر متوجه می شویم که چیزهاي نو غالباً بسیار کهنه است. بیشتر عادت بر آن جاري بود که شهر گشوده شده را ویران کنند و آن را بسوزانند و درختان را قطع کنند تا درست با خاك برابر شود و اثري از آبادي در آن نماند. قسمت مهمی از غنایم جنگ میان شرکت کنندگان در آن تقسیم می شد تا به این ترتیب نسبت به دستگاه وفادار بمانند؛ نیز براي تحریک شجاعت جنگاوران پیوسته از عادت مألوف درخاور نزدیک پیروي می شد و همۀ اسیران جنگ را یا به بندگی می گرفتند یا آنان را می کشتند. هر سربازي که از میدان جنگ سربریده اي با خود می آورد پاداشی می گرفت؛ به همین جهت میدان غالباً عنوان کشتارگاهی را پیدا می کرد که در آن سر از بدن دشمنان جدا می کردند. غالباً پس از جنگ همۀ اسیران را نابود می کردند تا از رنج خوراك رساندن به ایشان بیاسایند، و از خطراتی که ممکن است براي دنبالۀ قشون داشته باشند درامان بمانند. براي این کشتار دسته جمعی، رسم چنان بود که اسیران بر زمین زانو بزنند و پشت به اسیرکنندگان خود داشته باشند، و این جماعت یا با کوفتن گرز بر سر ایشان جانشان را می گرفتند، یا با شمشیرهاي کوتاه خود سرهاشان را از بدن جدا می کردند؛ در این گیرودار منشیها عدد اسیرانی که به چنگ هر سرباز افتاده و آنها را کشته بود ثبت می کردند تا، بر نسبت کشتگان هرکس، غنیمت جنگ در میان آنان تقسیم شود؛ هر زمان که مقتضی بود شخص شاه ریاست عالیۀ این قصابی دسته جمعی را به خود اختصاص می داد. نسبت به اشراف و بزرگان مغلوب شده تا حدي به شکل خاص رفتار می شد، به این معنی که گوش و بینی و دست و پاشان را می بریدند، یا آنان را از بالاي برجهاي بلند برزمین می افکندند، یا سرخود و فرزندانشان را می بریدند، یا زنده زنده از آنان پوست می کندند؛ یا تنهاشان را بر روي آتش ملایمی کباب می کردند. چنان به نظر می رسد که از این آدمکشی و خاموش کردن چراغ زندگی مردم هیچ ملامت ضمیر و پشیمانیی احساس نمی کرده اند؛ این گونه کشتارها خود در واقع درمانی براي مسئلۀ زیادشدن بی اندازة جمعیت به شمار می رفته، و از طرف دیگر افزایش موالید هرچه زودتر جاي کشتگان را پرمی کرده است. شاید اینکه شایع بود اسکندر و قیصر نسبت به دشمنان و اسیران جنگ معاملۀ نیکو می کنند و برایشان رحمت می آورند، سبب آن شده باشد که روحیۀ دشمنان ایشان ضعیف شود؛ به همین جهت بود که این دو نفر توانستند جهان اطراف دریاي مدیترانه را به تصرف خود درآورند. نیروي دیگري که شاه، پس از قشون، بر آن تکیه داشت نیروي دین و معابد بود؛ براي آنکه شاه بتواند کمک کاهنان را جلب کند، پیوسته ناچار بود که پاداش گزافی در مقابل به آنان بدهد. مردم اجماعاً بر این عقیده بودند که رئیس رسمی مملکت خدایی به نام آشور است؛ همۀ فرمانهاي رسمی به نام این خدا صادر می شد، و هر قانون از مشیت الاهی او سرچشمه می گرفت، تا براي او (و گاهی خداي دیگري جز او) غنیمت و شکوهی فراهم شود. شاه مردم را وادار می کرد که شخص او را به عنوان خدایی وصف کنند، و معمولا خود را مجسم شدة (شمش) یعنی خدای خورشید، می دانست. دین آشور، مانند زبان و علم و هنر آن، از سومر و بابل به آن سرزمین آمده بود، و به مقتضاي نیازمندیهاي دولتی و جنگی و نظامی تغییرات مختصري به آن داده بودند. این تطبیق با مقتضیات، در مورد قوانین محسوستر است، و سختی نظامی به آن ضمیمه می شود. کیفرهاي قانونی درجات مختلف داشت؛ از قبیل نمایش دادن شخص گناهکار در میان مردم و وادشتن وي به کارهاي سخت و شلاق زدن، از بیست ضربه تا صد ضربه، و بریدن گوش یا بینی و خصی کردن و زبان بریدن و چشم درآوردن و شکم دریدن و سربریدن. در قوانین سارگن دوم مجازاتهاي نوع دیگري، از قبیل زهر خوراندن و سوزاندن پسر یا دختر شخص گناهکار بر قربانگاه معبد، نیز آمده است. ولی شواهدي در دست نیست که این قوانین در هزارة آخر قبل از میلاد مسیح اجرا شده باشد. زنا و هتک ناموس و بعضی از اشکال دزدي را معمولا با اعدام مجازات می دادند. گاهی نیز متهم را با داوري خدایان کیفر می دادند، یا گناهکار را پابسته در آب می انداختند و سرنوشت وي را به دست آب می سپردند. به طور کلی، قوانین آشوري ابتداییتر، و جنبۀ دنیایی آن کمتر از قوانین حموربی است، که ظاهرا از حیث زمان بر قوانین آشور مقدم بوده است. حکومت محلی، در آغاز کار، به دست امراي زمیندار محلی بود و بتدریج از دست آنان خارج شد و در اختیار فرماندارانی قرار گرفت که از طرف شاه معین می شدند. پارسیان این طرز اداره را از آشوریان گرفتند، و از ایشان به رومیان انتقال یافت. فرمانداران کارشان آن بود که مالیات را جمع آوري کنند و امور مربوط به بیکاري و کارهاي دسته جمعی همچون آبیاري را، که پرداختن به آنها از عهدة افراد خارج بود، زیر نظر بگیرند؛ مهمترین وظیفۀ ایشان آن بود که سربازان ناحیۀ خود را بسیج کنند و، در جنگهاي شاهی، فرماندهی آنان را داشته باشند. علاوه بر این، شخص شاه در هر ایالت مأموران و جاسوسان مخصوصی داشت که مراقب کار حکام و یاران ایشان بودند و از اوضاع مردم، شاه را مطلع می ساختند. رویهمرفته، می توان گفت که حکومت و دولت آشور، بیش از هرچیز، یک دستگاه جنگی بوده است؛ چه جنگ براي
آن مردم غالباً بیش از صلح فایده داشت؛ با جنگ نظم مملکت استوار می شد و نیروي وطنپرستی قویتر می گردید و تسلط شاه هرچه بیشتر توسعه می یافت و، با غنایم جنگی و اسیران و بندگانی که از این راه به دست می آمد، پایتخت ثروتمندتر و خدمتگزاران مردم فراوانتر می شد. به همین جهت، در تاریخ آشور بیشتر سخن از شهرهایی است که غارت شده و دهکده ها و مزارعی که به صورت ویرانه و بیحاصل درآمده است. در آن هنگام که آسوربانی پال شورش برادر خود، شمش-شوم- اوکین، را فرو نشاند و، پس از مدت درازي در حصار نگاهداشتن بابل، آن شهر را به تصرف درآورد، شهر منظرة دلخراشی داشت که که حتی آشوریان نیز از دیدن آن متأثر می شدند… بیشتر کسانی که در نتیجۀ بیماري یا قحطی جان داده بودند، در خیابان و میدانهاي عمومی افتاده و طعمۀ سگان و خوکان شده بودند. از مردم و سربازان، هر کس رمقی به تن داشت خود را از شهر بیرون کشیده به آن طرف باروها رسانده بود، و آنان که در شهر مانده بودند به قدري ناتوان بودند که نمی توانستند خود را از شهر بیرون بکشند. آسوربانی پال گریختگان را دنبال کرد و تقریباً همۀ آنان را اسیر کرد و آتش خشم خویش را بر سر ایشان فروریخت. فرمان داد تا زبان سربازان را بکنند و با گرز سرهایشان را بکوبند تا بمیرند. دستور داد تا مردم شهر را در برابر مجسمۀ گاوان بالدار سربریدند؛ این شکل قتل عام شبیه است به کاري که پنجاه سال پیش از آن، در زمان جدش سناخریب، صورت گرفته بود، جسد این قربانیان مدت درازي بر روي زمین ماند و خوراك درندگان پلید و مرغان شد.
ضعف شاهان خودکامۀ مشرق زمین، خود، اسباب زیاده روي در سختی و بیرحمی بوده است. شورشهاي پیاپی منحصر به نواحی مختلف تسخیرشدة کشور نبود، بلکه در کاخ شاهان و در میان خاندان سلطنتی نیز، مکرر در مکرر، اقداماتی صورت می گرفت تا دستگاهی را که بر ظلم و بیدادگري و قساوت بنا شده بود از میان بردارند. غالباً نزدیک پایان سلطنت یک شاه، یا در حین فوت او نقشه هایی به وسیلۀ داوطلبان تاج و تخت کشیده می شد؛ شاه سالخورده می دید که از همه طرف دسیسۀ کسانش وي را احاطه کرده، و بسیار اتفاق می افتاد که قصد جان او می کردند تا دیگري به جاي او بنشیند. ملتهاي خاور نزدیک انقلابها و شورشهاي سخت و خطرناك را بر انتخابات تقلبی ترجیح می دادند، و بهترین وسیله، براي آسوده شدن از کسی که بر آنان حکومت می کرد، همان کشتن وي بود، بدون شک، پاره اي از جنگهایی که آشوریان به آن دست می زدند چنان بوده است که جز آن چاره اي نداشته اند: مردم وحشی و بربر، از هر سو، سرزمین آشور را در احاطه داشتند؛ اگر شاه ناتوانی بر تخت می نشست سکاها و کیمریان یا قبایل دیگر بر سر شهرهاي آشور می تاختند و به قتل و غارت می پرداختند. ممکن است که گفته هاي ما دربارة جنگجویی و قساوت آن حکومتهاي خاوري با مبالغه همراه باشد، چه، آنان که در گذشته آثار گذشتگان را بر کتیبه ها نقش کرده، و مورخان جدید که تاریخ آن حوادث را نوشته اند بیشتر به شرح جنگها پرداخته، و از ذکر پیروزیهاي صلح غافل مانده اند. مورخان بیشتر نسبت به خونریزي نظر مساعد داشته، یا خود این وقایع را جالبتر از شرح گزارشهاي فرهنگی و عقلی می دانسته اند، یا چنان می پنداشته اند که خوانندگان آثارشان این شکل تاریخنویسی را بیشتر دوست دارند. به نظر ما چنان می رسد که در این زمان جنگ کمتر از گذشته اتفاق می افتد؛ این از آن جهت است که از دوره هاي روشن صلح آگاهیم و آن را احساس می کنیم، در صورتی که نسبت به گذشته، جز از دوره هاي بحرانی تب آلود جنگ اطلاع دیگري نداریم.

  • منبع تاریخ تمدن ویل دورانت

نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392ساعت 18:20 توسط آرمان اهورایی| |

درود دوستان گلم.

یه نکته ای هست که گفتم بگم تا بعد باعث دلخوریو عوض شدن طرز فکرتون در مورد من نشه.از امروز هرچند روز یه بار پست هایی میگذارم که از ویل دورانتو نویسنده هایی دیگه و دلیل بر درست بودنشون و اعتقاد قلبی من به اونها نمیشه.فقط چون از دیدگاه خیلی از مورخان معتبر و خوب هست و معروف هستند میگذارم تا از دیدگاه نویسندگان مختلف بهره ببریم.فقط اون چیزی که هست عشق من به ایران و ایرانی هست هرجا با هر عقیده ای.جانم فدای خاک اهورایی و اهورامزدا پشت و پناهمون که یگانه ایزد جاویدان است.

راستی یه سری مطالب هم هستند که از سایت فرهنگ و تمدن ایران زمین میگیرم که عیب نیست و هرکسی بایه مروج فرهنگش باشه ه خصوص اگه درحال فراموشی باشه.

                                                                با سپاس بیکران:آرمان اهورایی

نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392ساعت 18:12 توسط آرمان اهورایی| |

از نظر جغرافیایی

گوتی ها یک گروه قومی معینی اطلاق می شده که در آذربایجان و کردستان زندگی می کردند و در هزاره اوِل قبل از میلاد همه سوباری ها ونایری ها و اورارتویی ها و مانایی ها و مادها را گوتی یا کورتی می نامیدند. 
گوتی ها در قرن بیست و سوم قبل از میلاد سلطنت نارامیس اکدی که در روزگاران سراسر بین النهرین را تا کوهپایه های زاگروس و ارمنستان زیر فرمان داشت. مهمترین شهر گوتیان آراپخا نام داشت.

از نظر اجتماعی

گوتی ها خود پادشاه انتخاب می کردند و پادشاه خود را برای مدت معینی انتخاب می کردند, از لحاظ نژادی پس از تحقیقاتی که در این مورد به عمل امده تیپ مردمانی که در عصر حاضر بین اذربایجان و کردستان زندگی می کنند با تصاویر و مجسمه هایی که از گوتیان مانده است مطابقت می نماید که این تیپ در میان ساکنین زاگروس فراوان بوده است.
این قوم کوهستانی راههای مغرب ایران را در دست داشتند, بنابراین عملاً رفت و آمد کاروانها و مال التجاره ها را زیر نظر گرفته بودند به جز آن مرتباً به بابل صادراتی می فرستادند و بر اثر همین رفت و آمدها تحت تاثیرتمدن مردم بین النهرین که شهر نشین بوده و تمدن بهتری داشتند قرار می گرفتند.


از نظر سیاسی

اتحاد گوتیان تنها در مراکز مهم و شهرها نبوده بلکه برای حمله به کشوری چون اتحاد و همبستگی و کمک و پشتیبانی همه قبایل ضروری بوده است, گوتی ها آرزومند تسلط بر دشت بین انهرین بودند چند سال بعد قوایی گرد اوردند و شروع به مهاجمه نمودند ونخست همسایه خود یعنی لولوبیی ها را ضربتی هولناک زدند در این دوره دولت بابل و ایلام هر دو زیر سیل مهاجمین گوتی مستغرق شدند گوتیان دولت سومر و اکد را تحت فرمان خود قرار دادند و پیروزی گوتی ها بر دشمنان به قدری بر انها گران آمده است که اوتوگاهل پادشاه شهر اوروک امیر سلسله پنجم اوروک در سنگ نوشته خود این قوم را مار گزنده کوهستان و متجاوز به حریم خدایان نامیده است.
در لیست پادشاهان گوتی چند نکته جالب وجود دارد نخست متشابه بودن اسامی دوم عده زیادی از شاهان گوتی شش و هفت سال پادشاهی کرده اند
و چون در جهان باستان چنانچه حکومت در دست یک خاندان یا سلسله ای ادامه می یافت بارها نام پدر بزرگ یا جد شاه بر روی فرزند می نهادند واز طرفی چون مدت حکمرانی انها از هفت سال تجاوز ننموده چه بسا جهت انتخاب شاه سیستمی مشابه حکومتهای جمهوری داشته اند که در راس مدت معین مجدداً شخص دیگری را انتخاب می کردنند!!!؟


از نظر هنری و دینی

شهر های گوتیان با آجر بنا می شد و گرداگرد دیوارهای عظیم آن را برجهایی احاطه می کرد و هنر و صنعت انان در ساختن قصور وتزیین آنها ملهم از سبک و شیوه بین النهرین بود از اختصاصات تمدن گوتی ها حفر قنوات و کندن دریاچه ها و استخر ها برای آبیاری اراضی بود و دیگر احداث ابنیه عظیم بر کوه ها وصخره ها و ساختن قلعه ها و شهر ها بود و در تجارت هم تر قی بسیار کردند, از مطالعه هنر مادی و هخامنشی به این نتیجه می توان رسید که مادها پیش از آنکه تحت تاثیر بابل و اشور قرار گیرند زیر نفوذ گوتی ها واقع شدند.
بیشتر گوتی ها مهر پرست بودند و عده ای از گوتیان خدایان بابلی را می پرستیدند از جمله خدای آنونیت یکی از خدایان بابل رواج داشت. از پرستشگاه کهن گوتیان در زاگروس می توان به غار کرفتو اشاره کرد که در سرزمین اوباتوی کردستان واقع شده و قدمت ان به هزاره سوم قبل از میلاد می رسد.


پادشاهان
فهرستی از فرمانروایان و پادشاهان گوتی موجود است که طبق ان بیست ویک فرمانروا بر مناطق خود و سومر فرمانروایی کرده اند انان از سال 2234 تا 2109 ق.م به مدت یکصد و بیست و پنج سال حکومت کرده اند که اینک از انه را نام می برم:

ایمتا 2234_2231ق.م
اینگه شوش 2231_2225 ق.م
سارلاگاب 2225_2219 ق.م
شولمه 2219_2213 ق.م
الولومش 2213_2207 ق.م
اینی ماباگش 2207_2202 ق.م
 

نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1392ساعت 23:25 توسط آرمان اهورایی| |

درود دوستان گلم.

اول از همه یه شعری هست از شاعر عزیز ایرانی و شیرازیمون که جدا علاقه ی قلبی من بهش را فقط اهورامزدای بزرگ میدونه و گهگاه یادش میفتم.

حافظ که دوره ی چهارم زندگیش از قشنگ ترین روزهاشو غزل هاشم بوی عشق هویتش میده.

میگه:

۱

سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد

وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد

۲

گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است

طلب از گمشدگان لب دریا می‌کرد

۳

مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش

کو به تایید نظر حل معما می‌کرد

۴

دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست

و اندر آن آینه صد گونه تماشا می‌کرد

۵

گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم

گفت آن روز که این گنبد مینا می‌کرد

۶

بی دلی در همه احوال خدا با او بود

او نمی‌دیدش و از دور خدا را می‌کرد

۷

این همه شعبده خویش که می‌کرد این جا

سامری پیش عصا و ید بیضا می‌کرد

۸

گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند

جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد

۹

فیض روح القدس ار باز مدد فرماید

دیگران هم بکنند آن چه مسیحا می‌کرد

۱۰

گفتمش سلسله زلف بتان از پی چیست

گفت حافظ گله‌ای از دل شیدا می‌کرد

آره بعضی وقت ها جدا یادمون میره که شده ایم مجسمه ای دست شاز تفکری که هیچ نداره جز نابودی هستیمون.

خب کاش میشد با ترویج زبان و فرهنگ اصیلمون کمی ب خودمون بیایم.خب الان میخوام اسم واقعی روزهایی رو بگم که شب میکنیم بدون رنگ بوی هویتمون.

نام های روزهای هفته با تغییرات گویش و نوشتاری از میتراییسم تا به امروز دیده‌می شود: 

دوشنبه‌(مه‌شید) از خدای ماه، یامون و در انگلیسی Monday و فونتاک در آلمانی.

سه‌شنبه‌(بهرام شید) روز تی و بس و در انگلیسی Tuesday و در آلمانی ینستاک.

چهارشنبه‌(تیرشید) روز دین و در انگلیسی Wednesday و در آلمانی میتوخ.

پنجشنبه‌(برجیس شید) روز تور و در انگلیسی Thursday و در آلمانی (دردونر) یا دونرستاه.

آدینه‌(ناهید شید) روز اریر (خدای باروری) و در انگلیسی Friday و در آلمانی فری تاک.

شنبه‌(کیوان شید) روز کیوان (ساتورن) و در انگلیسی Saturday و در آلمانی سام تاگ.

یکشنبه‌(مهرشید) روز خورشید و در انگلیسی Sunday و در آلمانی سن تاگ، که به‌وسیله‌ی کنستانتین در سال 321میلادی روز خورشید (مهر) تعطیل هفتگی شد. 


مهرابه‌های بسیاری در آلمان، فرانسه و روسیه یا اتفاقی یا به‌هنگام بازسازی کلیساها کشف شده که گویای مهرپرستی در جای‌جای گیتی است.

تو روزای حساسی که قرار داریم فقط میتونم بگم ایران خاک اهوراییم عاشقتم.

اینم قشنگه بهش توجه کنید هموطنانم:

!!!

 اعراب به ما آموختند که آنچه را که میخوریم "غذا" بنامیم و حال آنکه در زبان عربی غذا به "پس آب شتر" گفته میشود.
اعراب به ما آموختند که برای شمارش جمعیّتمان کلمۀ "نفر" را استفاده کنیم
و حال آنکه در زبان عربی حیوان را با این کلمه میشمارند و انسان را با
... کلمۀ "تن" میشمارند؟ 

اعراب به ما آموختند که "صدای سگ" را "پارس" بگوئیم و حال آنکه این کلمه
نام کشور عزیزمان میباشد؟

اعراب به ما آموختند که "شاهنامه آخرش خوش است" و حال آنکه فردوسی در
انتهای شاهنامه از شکست ایرانیان سخن میگوید.

آیا بیشتر از این میشود به یک ملّت اهانت کرد و همین ملّت هنوز نمیفهمد
که به کسانی احترام میگذارد که به او نهایت حقارت را روا داشته اند و
هنوز با استفادۀ همین کلمات به ریشش می خندد.

آیا در کتاب سفینه البهار نمیخوانیم که بالاترین ایرانی از پست ترین عرب
پست تر است؟!!!!

حد اقلّ بیائید با یک انقلاب فرهنگی این کلمات و این افکار (حقارت پذیری)
را کنار بگذاریم.

بجای "غذا" بگوئیم "خوراک"

بجای "نفر" بگوئیم "تعداد" و یا "تن"(هرچند عربیست)

بجای "پارس سگ" بگوئیم "واق زدن سگ"

بجای " شاهنامه آخرش خوش است " بگوئیم "جوجه را آخر پائیز میشمارند"و.....
                                                         


نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1392ساعت 3:37 توسط آرمان اهورایی| |

1. the leader of genius must have the ability to make different opponents appear as if they belonged to one category.
یک رهبر نابغه باید بتونه همه ی دشمنان متفاوت خود را در یک دسته قرار دهد.

2.the great masses of the people will more easily fall victims to a big lie than to a small one.
انبوه مردم ساده تر فریب یک دروغ بزرگ را می خورند تا یک دروغ کوچک.

3.who says i am not under the special protection of god?
کی گفته من تحت حمایت ویژه پروردگار قرار ندارم؟

4.make the lie big, make it simple, keep saying it, and eventually they will believe it.
دروغ را بزرگ و ساده و مکرر بگو تا در نهایت باور کنند.

5.through clever and constant application of propaganda, people can be made to see paradise as hell, and also the other way round, to consider the most wretched sort of life as paradise.
از طریق استفاده ی هوشمندانه و مکرر از پروپاگند؛ میتوان مردم را متقاعد کرد که بهشت، جهنم است و پست ترین شرایط زندگی مثل زندگی در بهشت است.

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1392ساعت 13:51 توسط آرمان اهورایی| |

درود دوستای گل خودم.

اول از همه سال نو بر همتون و خونواده های محترمتون فرخنده باشه.

خودم میدونم ویم اونقدرا خواننده نداره و در واقع خودم هم تلاشی نکردمو با کم توجهی ب خیلی از دوستای گلم موجب شدم که ازم دلسرد بشن و واقعا الان شده برام کلبه ی تنهایی.

گله ای ندارم چون خودم کردم...

ولی به چند تا دوستایی ک برام موندندو میدونم میاند وبم تبریک میگم و همچنین به اونایی ک نمیاندو واقعا از ته دلم دوسشون دارم.

راشتش درگیریای فکری و جسمی پایان سال91 موجب شد که نتونم مطلبی برای نوروز این جشن باغرور باستانیمون فراهم کنم ولی ترجیح میدم یه چند کلمه ای حرف دلمو بگم شاید یکم آرومم کنه.

هرچی روز ب روز میرم جلو بیشتر احساس میکنم توی یه قفسی محبوس شدمو گیر افتادم و نمیتونم واقیت ها رو بگم.حالا یکمشو خودم برا خودم درست کردم ولی بیشترشو شرایط باعث شده تا اینجوری بشم ک جای تعریف نداره.

این روزا مد شده یه مشت دختر و پسر میاندو وبلاگای سوزناک میزنندو خودشونو یه عاشق واقعی معرفی میکنند و چند تای دیگه هم میاندو دلداریشون میدند.قصد توهین ب هیشکیو ندارم و اصلا هم از نظر انسانی درست نیست ولی واقعا کاربرد و استفاده از اینترنت این شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یه دوستی دارم توی فضای مجازی ک اصلا ندیدمش ولی خوب میدونم از یه مسئله رنج میبره ولی کلا وبش شده جایی ک من اخلاقو انسانیتو معرفتو و عشقو فهمیدم.

این دختر خانم ک الان پشت کنکوریه و چند روز پیش اومدو برام نظر گذاشتو از نگرانی درم آورد واقعا دختر محشریه.جدا باید ب این دوستم ک همیشه برام یه بانوی نمونه بوده بایه آفرین و هزاران آفرین گفت.

جدا از100%استفاده ای ک از اینترنت میکنیم چقدرش مفیده؟؟

چقد تو گسترش انسانیت و اخلاقو دموکراسی و درست زندگی کردن موثر بودیم؟؟

هر سال یه مشت شعار میدیم ک نوروز آمدو نو شدنو این حرفای تکراری ولی واقعا چقدر ب ملیتمون توجه کردیمو یک قدم برا بهبود و آگاهی رسانی موثر بودیم؟؟

و اینهایی ک هیچ وقت درصدد تغییرش نبودیم و انگار نیستیم.

بله بایه وبلاگای عاشقانه باشه و اصلا ب من چه ک هرکی چی میخواد بنویسه ولی بهتره فقط نشه عاشقانه و این حرفا.

من الان3ساله وبلاگ نویسی در حد معمولی میکنمو الان دیگه واقعا دلسرد شدم.کسی ک همه دنیامه الان دیگه نمیخونه و دستاش تو دست یکی دیگس.سال91برام افتضاح ترین سال عمرم بود چون از نظر روحی همه چیمو باختم.اینم جواب دوستی ک گفت چت شده و دیگه با عشق و امید و انگیزه نمینویسی و کم پیدا شدی.

نوشتن فکر رهایی میخوادو فکر رها از یه قلب مطمئن و آرام میاد ک من متاسفانه ندارم.

سال91آخرش افتضاح بود و وسطش سقوط من بود.از الانم بدتر میشه.درسته دخترا وابسته و عاشق یکی ک بشن دیگه کار تمومه ولی پسرا شدتش10برابره ولی تو دید مردم برعکس افتاده.کافیه یه پسر عاشق بشه و اونوقت از کوهم برا رسیدن ب عشقش محکم تر بشه ولی بعضی دخترا بعد شکست عشقی یه زندگی جدیدو تجربه میکنن.پسر از زندگی ساقط میشه.این تجربه از خودمو گفتم در جواب دختری ک میگفت پسرا عین خیالشون نیستو دخترا الن و بلن و ...

من تو سال 91  از اولش بهم الهام شده بود و حس میکردم بده و واقعا بدتر از این نمیشد عزیز ترین کسمو و عشقمو از خودم روندمو و الان روز ب روز داره ازم دور میشه و الان دیگه واقعا رفت و هیچ وقت نمیتونم داشته باشمش.واقعا دوران سختیو برا فراموش کردنش گذروندمو دارم روز ب روز بدترم میشم ولی یه حس خوبی بهم میگه دیگه داره سختی تموم میشه و سال خوبیه سال جدید.

امیدوارم شما دوستای گلم ک عاشق تک تکتونم هیچ وقت از چیز یا کسی ک دوسش داید فاصله نداشته باشید و سال خوبی داشته باشید و برکت زندگیتون بیشتر بشه و اهورامزدای بزرگ را هرلحظه بیشتر کنار خدتون حس کنید.

ب ایرانم افتخار میکنم ک چنین دختری داره ک منو عاشق خودش کرد و پسرانی داره ک مثل شیر پشتیبانش هستند.

گرمی آتش روشن کننده ی زندیتون باشه.

توی آخرم متن آهنگ هوسو میگذارم از معین عزیز ک خیلی دوسش دارمو براش آرزوی زندگی طولانی و باعزتو میکنمو هر جایی ک هست سلامت باشه.

نوشته هرچه بود تموم شد
نوشتم عمر من حروم شد
نوشته رفته ای زیادم
نوشتم شمع رو به بادم
نوشته در دلم هوس مرد
نوشتم دل توی قفس مرد

كاشكی نبسته بودم 
زندگیمو به چشمات
كاشكی نخورده بودم
به سادگی فریب حرفات

لعنت به من كه آسون
به یك نگات شكستم
به این دل دیونه
راه گریز و ساده بستم

برای من نوشته 
گذشته ها گذشته 
تمام قصه هام هوس بود
برای او نوشتم 
برای تو هوس بود 
ولی برای من نفس بود

كاشكی خبر نداشتی
دیونه نگاتم 
یه مشت خاك ناچیز
افتاده ای به زیر پاتم
كاشكی صدای قلبت 
نبود صدای قلبم
كاشكی نگفته بودم 
تا وقت جون دادان باهاتم

                                               

                                                                    

نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1392ساعت 1:11 توسط آرمان اهورایی| |

 - تمدن را نمی شود بافتح و غلبه از میان برد. تمدن تنها از درون تخریب می شود.


            «William James Durant  (November 5, 1885 – November 7, 1981»             

                                   


  - مدنیت در جامعه با رعایت تساوی حقوق انسان ها شكوفا و بارور می شود و تبعیض، ریشه آن را می خشكاند. مردم برای فرزندانشان به جای مال باید مدنیت به ارث بگذارند.

Portrait of Will Durant (click to view image source)

                                                

نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1391ساعت 6:32 توسط آرمان اهورایی| |


:قالبساز: :بهاربیست:



آسمان - مبلمان - گویا آی تی - تک تمپ - مطالب وبلاگی | قالب وبلاگ - گرافیک - وبلاگ